تبليغاتX
بی ترانگی

بی ترانگی

بازگشت تنهایی

سلام اینجا خیلی بی صداست کسی نمیاد که اینجا رو بخونه اما من مینویسم برای دل تنگم

آخ امشب باز بعد مدتها دلم برات تنگ شده

نمی دونم فکر میکردم میتونم فراموشت کنم اما کور خونده بودم عشق تو از یاد و دلم بیرون نمیره

تو فراموش نشدنی هستی


گیسو تو هیچوقت ندیدی چقدر میخوامت خدایا تو شاهد دلم باش اگه روزی از این روزها احظارش کردی این دل رو و گفت جز اون مهر کسی رو طلبیده جداش کن از سینه و بنداز کف پام تا لهش کنم


خدایا تو رو به این شب عزیز تنهام نذار خدایا من ازش لبریزم من نمیتونم چیزی جز اون ببینم

خدا این تقاصمه میدونم تقاص تمسخریه که میکردم به عشق

نمیدونستم یروز اینجوری اسیرش میشم

خدایا بسه اینهمه سال مجازات تو رو به این ماه خدا نجاتم بده دنیا رو سرم خرابه دیگه صبرم تموم شده دیگه جونی برام نمونده دیگه بسه

+ نوشته شده در  ساعت 1:32 AM  توسط ميلاد  | 

تنهايي

سلام خيلي دور شدم از اينجا يهو به خودم اومدم ديدم اينجا بي صاحب شده

اومدمممم

در پس اين سكوت بي رحم اين اتاق تاريك براي بي ترانگي مينويسم مينويسم شايد روزي بخواند بخواند كه دلي كه پر از عشقش بود اون كسي كه شاد و سر زنده تر از اون نميشناخت حالا خودش و دلش به چه روزي افتاده بي كس و وارفته مثل يك تخم مرغ نيمرو شده (چه تشبيهه شاعرانه اي)

خدايا كجام گيج ميزنم مثل يك خواب بود نميدونم چي به سرم اومد چقدر بيرحمانه آدمو له ميكنه اين عشق اما بازم دوسش داري

چقدر احمقم من مثل ديوونه ها با خودم حرف ميزنم به خودم ميام ميبينم همه دارن نگام ميكنن ميگن نگاش كن خل شده چي به سرم اومد

تنهايي هايم با تو قسمت نشد سهم من يك دنياست تنهايي هاي تو هم مال من آسوده باش شاد باش سر زنده باش ميخوام هميشه بهترين باشي و من همچنان تو اين جاده ميرم ميرم تا انتهاشو پيدا كنم

ديگه چيزي براي باختن نيست

آدم وقتي چيزي تو زندگيش براي باختن نداره چيزي نداره كه ازش دل بكنه چقدر مرگ براش آسون ميشه ديگه مرگ ترسناك نيست مثل يك حس خوب

مثل يك بوسه كوچولو

بوسه مرگ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:41 PM  توسط ميلاد  | 

و اما ...

سلام اومدم چقدر اين چند روز سرم شلوغ بود چقدر وقت كم آوردم كه فكر كنم اصلا يادم رفته بود وبلاگ دارم

و اما

اينروزها چقدر نگاه ها سنگين شده تو خيابون كه قدم ميزني نگاه هاي سرد و بي تفاوت عابر هايي كه از كنارت ميگذرند بهت مي فهمونه زندگي چقدر سخته مي دوني چرا چون چشم ها فقط نگاه ميكنند ذهن ها فرسنگها با نگاه ها فاصله داره ذهن ها مثل فراري هاي Enzo سرعت دارند

نمي دونم چرا هر لحظه كه تنها ميشم نميتونم از اين غم فرار كنم نميتونم يك لحظه فكر نكنم به اينكه كجا دارم ميرم آخرش كجا ميرسم بلاخره اين زندگي عجيب من ميخواد كجا تموم بشه

اينجا كنج دنج تنهايي هاي منه چقدر دوست دارم اينجا رو هنوز باهاش غريبم ولي دارم بهش عادت ميكنم

تو خاطراتم پرسه زدم اسم تو همه جا هست

هر جا من هستم رد پايي از توست

هرجا من گريونم تو هستي

هرجا ميخندم تو هستي

رد پاي تو كنار رد پاي منه

اگه يه جا رد پاي من نبود اونجا من تو آغوشتم

خداي من با من باش

دوست دارم

 

پرسه در خاك غريب پرسه بي انتهاست                     هم گريز غربتم زاد گاه من كجاست

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:8 PM  توسط ميلاد  | 

تولدم مبارك

تولدم مبارك

يه كيك ۱ نفره با ۱ شمع فوت ميكنم خودمم و خودم

چه باهال تولد يك نفره

يك سال ديگه به سالهاي عمرم اضافه شد اما بي تو هيچ حسي ندارم احساس ميكنم يه تيكم رو گم كردم

ديدنتم برام غنيمته

لبخندت برام بهترين هديه است

اون روزي كه تو پيشم باشي روز تولدمه غير اون هر روز روز مرگمه

ترانه زندگي من خاتون من نيستي و بي تو دل من پر درده

تولدم مبارك ساكت و بي صدا

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:56 PM  توسط ميلاد  | 

نيمكت خالي

دلم ميخواد برم بشينم روي يه نيمكت يه نيمكت خالي

نگاه كنم به چرخش زمان به آدمايي كه از كنارم ميگذرند به چهره هايي كه ميخندن يا اخم ميكنند غمگينند يا خوشحالند راستي آدما چقدر عجيبند وقتي بيشتر تو وجودشون دقت كني خندت ميگيره از كارهايي كه انجام ميدن

چقدر وقت ميزارين واسه فكر كردن به كارهايي كه تو طول روز انجام ميدين

امتحان كنيد بلاخره يه كاري پيدا ميكنيد كه دليلي براش پيدا نكنيد كه چرا انجامش دادين

امروز يه جايي خوندم كه نبايد با فرصتها چونه زد كاش زودتر ميخوندمش چون ساعتي قبل با يكي از فرصتهاي زندگيم چونه زدم و از دست دادمش

نميدونم چرا هميشه يه ترديد تو جونمه هميشه سايه ترديد روي زندگيمه مثل خوره توي جونمه و عذابم ميده

بد چيزيه اين ترديد

 

و درآخر

دلم گرفته تو اين غروب جمعه دلتنگتم اما نيستي

دلم براي آغوش گرمت لك زده

دلم براي لبخندت تنگ شده

كاش مي دونستي كه بي تو فقط نفس ميكشم زندگي نميكنم

نميدونم آخر اين راه كجاست

خدايا كمكم كن...

 

+ نوشته شده در  ساعت 6:11 PM  توسط ميلاد  | 

ديوار

چقدر سنگين سكوت بين ما

چه محقرانه نگاهم ميكني

ديوار بين ما چقدر بلنده  چقدر محكمه...

من چقدر از خودم دورم مني كه ادعا داشتم حالا چقدر ضعيفم و تو همچنان داري بهم لبخند ميزني

لبخندت تحقيرم ميكنه و تو بازهم بهم ميخندي

از تو دورم...

خيلي دور خيلي نزديك

ديشب تو بارون قدم زدم به ياد تو اما با دستهاي خالي دستهاي سردم گرمي دستهاي تو رو نداشت

من از خودم پر شدم و تو از من خالي شدي

تو خيالم دستهاي گرمت رو ميگيرم و ميبرمت تا اوج

افسوس كه همش روياست

افسوس...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:1 AM  توسط ميلاد  | 

تولد بی ترانگی

زندگي چيست؟؟؟

شنيدن يك ترانه است ترانه اي آغاز مي شود تو ميشنوي، ميشنوي و پيش ميروي ...

وآنگاه كه ترانه تمام ميشود وآنگاه كه سكوت همه جا را فرا ميگيرد زمان مي ايستد

زندگي تمام مي شود

زندگي تنها يك ترانه است

تولد بی ترانگی تولد مرگ است

با من باش با تو هستم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:20 PM  توسط ميلاد  |